سلام! مي خوام از خاطرات دانشگاه براتون تعريف کنم:
*روزاي اول بود که دانشگاه مي رفتيم؛ يکي از بچه ها سرکلاس اينقدر سوال مي پرسيد که حوصله همه رو سر مي برد. هي مي گفت: استاد! ... استاد! ....... بعد تموم شدن کلاس طبق معمول به سمت ايستگاه اتوبوس به راه افتاديم. ديديم همون همکلاسيمون بليطش تموم شده،وقتي براي خريد بليط رفت، به اون آقا گفت: استاد دو تا بليط بدين 
*يه روز که دانشگاه از برف سپيدپوش شده بود،اينقدر برف بازي کرديم و اينقدر تو سرو صورت هم زديم که همه جامون کثيف شد، بعدش هم رفتيم بالاي پشت بوم کلاسمون. خيلي خوش گذشت جاتون خالي.
*سرِکلاس ها وقتي مي خواستيم با هم صحبت کنيم، براي اين که مزاحم کسي نشيم و استاد هم متوجه نشه؛ حرفامون رو روي کاغذ مي نوشتيم... در واقع با هم چت مي کرديم و گاهي چند ماه بعد همون نوشته ها رو مي خونديم و خيلي برامون جالب بود.
*استادي داشتيم که کلاسش خيلي خسته کننده بود و هميشه کلاسش از دو ساعت تشکيل مي شد و بين اين دو ساعت به بچه ها زمان استراحت مي داد، از طرفي هميشه آخر کلاس حضور وغياب مي کرد. من و خديجه که اصلا اون روز حوصله کلاس رو نداشتيم، قرار گذاشتيم که ساعت اول سرِکلاس نريم و براي ساعت دوم که بچه ها مي يان بيرون با اونها وارد کلاس شيم که استاد متوجه نبودمون در ساعت اول نشه..... از شانس ما! استاد اون روز رويه کارش رو تغيير داد. وقتي بچه ها تقاضاي استراحت کرده بودند،استاد گفته بود که يکي از بچه ها بره براي همه چايي بگيره و ديگه از کلاس خارج نشين....
خلاصه اين که رفتيم از پشت پنجره چايي خوردنشون رو نگاه کرديم
و دست آخر هم غيبت خورديم.
*يه روز هم يواشکي وارد همايشي شديم که مخصوص زوج هاي جوان بود .... چه حرفايي که نشنيديم...
*خديجه خيلي وقتا وسايلش رو جا مي گذاشت، ديگه من عادت کرده بودم که قبل از اين که راه بيفتيم، چک کنم ببينم همه چيزش رو برداشته باشه.بارها کلاسورش رو جا گذاشته بود تو اتوبوس، تو نمازخونه... يه بار هم که ديگه کار خيلي بالا کشيده بود سر کلاس جامونده بود و فرداش يادش افتاده بود؛ اما وقتي دنبالش اومدديد که دخل کلاسورش اومده.... بچه ها حتي به عکس روي اون هم رحم نکرده بودند. 
*يه آقايي در دانشگاه ما، مسوول حمل و نقل بود. يه روز خديجه برگشت گفت يه نفر به اين آقا مي گفت آقاي دکتر... از اون روز به بعد ما،پيش خودمون به اون مي گفتيم دوهتر
بعد متوجه شديم که معبدي صداش مي کنن؛ اما يه نفر گفت اسمش مهبديه؛ بعد از چند ماه يه جايي اسمش رو منقوري خونديم ؛ اما يه نفر بهمون گفت که اسمش از حمل و نقل مي ياد يعني منقوليه. خلاصه اين که الان هم راستش نمي دونيم اسمش چيه؟ اگه شما فهميديد به ما هم بگيد...
خلاصه کلي خاطرات به ياد موندني که هيچ گاه از خاطرم پاک نمي شن و مي دونم که اين روزها از بهترين روزهاي عمرم خواهد بود.